. . . .رها

هیچی از 6 سال آخر رو نتونستم نجات بدم! همگی پووووووووووف...

هرچی خاطره بود... هرچی ک ثبت شده بود پَر....

*********

هیچ وخت فکر نمی کردم دوباره اینجا بنویسم !!!!

الان هوس اینجا رو کردم... بدجوور...

هرجا, هرچی بنویسم اندازه ی اینجا مزه نمیده... هیچ جا... !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

این نوشتن به گمانم یکی از آن رموز خلقت است، می‌نویسی و می‌خندی،می‌نویسی و عاشقی می‌کنی، می‌نویسی و دردت را خالی می‌کنی، می‌نویسی و درد می‌کشی. دقیقاً نمی‌دانم چه شد که وبلاگنویس شدم،اما به گمانم دلیلش از تنهایی بود! آن‌موقع‌ها وبلاگ پناه‌گاه بی‌پناهان بود. اینطور بگویم که پشت کلمه‌کلمه‌هایم از درد خم شده بود! یادم است که آن روزها خیلی شوق برای نوشتن داشتم. اسمم را گذاشتم مرده متحرک ! هر گاه از زندگی خودم می‌نوشتم ولع دیگران برای خواندن بیشتر می‌شد. من در اینجا سعی کردم زندگی‌ام را به تصویر بکشم، آن‌طور که بود. تا یادم بماند چه روزهایی را گذراندم و دم نزدم. یادم بماند بعدها چنان امیدی توی دلم ریشه دوانده بود که اسمم شد رها... بگذریم که رهایی تاوانی به همراه داشت که باید پس میدادم...به گمانم حکایت زندگی من حکایت یک زخم عمیق است،که آدم دوست دارد با نوشتن هی با آن بازی کند،اما این زخم دیگر چرکین شده، و نمی‌شود با آن بازی کرد. می‌گذارم تا بگذرد. اگر خوب شد شاید روزی جایش را به شما هم نشان دادم. الغرض آن مرخصی استعلاجی حکم نوش‌دارو را داشت، اما افاقه نکرد. شاید تنها دلخوشی‌ام این وبلاگ بود. اما خب...! فکر می‌کنم که دیگر این وبلاگ به آخر کارش رسیده! میخواهم بگذارم همین طور بماند... شاید روزی دعا کردم این روزها بر میگشت... پس تا فردایی دیگر...! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

عزیزم حرف فقط حرف نیست. حرف‌ها هاری دارند گاهی. چشمشان را خون می‌گیرد. از گوشه‌ی دهانشان بزاق شُره می‌کند. پارس می‌کنند. گاز می‌گیرند. می‌درند. گاز می‌گیرند گاهی و گاز هم که گرفتند٬ کبودیش حالا حالاها می‌ماند. حرف‌ها شاید یکی را دریده و لهیده انداخته باشد گوشه‌ای… نتواند بلند شود… نتواند نفس بکشد…اما فقط حرفِ هار نیست که می درد، فقط فحش و پرخاش نیست که نفس می‌بُرد. نیش و کنایه و فریاد نیست فقط آن که چشمش خون دارد و دندانش پیدا ست و بزاقش روان است. گاهی همین حرف‌های عادی٬ همین عاشقانه‌های سوزناک٬ همین گلایه‌های از سوم شخصِ ناپیدا٬ همین‌ها که همه می‌شنوند و می‌خوانند و دوستشان دارند هم زخم می‌زند. جایش می‌ماند و یکبند درد می‌گیرد. فراموش نمی‌شود. می‌درد و نفست می‌برد و گاهی می کشتت !

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

 عارضم که می‌خواهم مدتی از خدمتتان مرخص شوم و  با این هندوانه‌هایی که در وبلاگ بنده فرو کرده‌اید، در این بحبوحه‌ی یارانه‌ها  کار و کاسبی راه بیندازم و هنداونه فروشی بزنم. ای آقا ، بالاخره ما هم خرج داریم. عیال‌‌واریم. چهل هزار تومان هم بدهی به گدا تف هم کف دستت نمی‌اندازد!  خلاصه که تشکر می‌کنم که در این مدت همراهی کردید و حسابی حال دادید،  پس فعلاً برای مدت نامعلومی از خدمتتان مرخص می‌شوم.و ... مینویسم ولی جایی دگر . . باشد که رستگار شوم ..!    شاید روزی برگشتم !
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

یه وقتهایی هست که آدمها باهات کل کل میکنن... به جای تشویقت وارد رقابت باهات میشن... سعی میکنن پوزه ت رو به خاک بمالن... به جای نوازشت برات شاخ و شونه میکشن...

 

این جور وقتها فکر میکنی مهم شدی... فکر میکنی عدد بزرگی شدی... فکر میکنی وقتی مورد حسادت واقع میشی یعنی ارزشمندی....

اما کودک کوچولوی توی دلت بغض کرده و لب ورچیده.. دلش نوازش میخواد ... دلش تشویق میخواد... دلش یه لبخند واقعی و مهربون میخواد... و هیچ از این ماجرای عدد بزرگ خوشش نمیاد.... هیچ خوشش نمیاد!

اونوقته که تو بجای باد کردن و کل کل و رقابت هی اون کودک کوچولوی توی دل اون عدد گندهه ی روبرو رو میبینی و دلت نمیاد که اون کوچولو بغض کنه... دلت نمیاد که لب ورچینه... اینجوریه که فقط یه لبخند گنده ی مهربون میزنی و به طرفت میگی آره تو راست میگی!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |

من نشسته بر فرش چرک اتاق

با انگشت های دستم

درونم را

روی سپیدکاغذ نیم پر

می ریزم

و

زمان

می گذرد...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |

لذت بخش ترین لحظات برای من-یک دختر بیست و یک ساله-مطمئنن این است که پایم را بیندازم روی میز.عینکم را به جای چشم روی سرم بگذارم.لیوان چای در دست راستم باشد.کتاب هم دست چپم.یک پیش دستی پر از تنقلات هم باشد تنگش.و زندگی یعنی همین :)
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |

گاهی باید با دیوار ها حرف زد.باور کنید جواب میدهند.اینکه شما نمیفهمید چه میگویند بحث جداست.دلیل این نمیشود که آنها حرف نمیزنند.من خودم بارها نشستم با آن ها حرف زدم.خوب بعضی ها را باید وادار به جواب دادن کرد.اینکه زور کنی جواب بدهند.میدهند.داشتم میگفتم.من خودم بارها با ایشان حرف زدم.بعد که حرفم تمام شد روبرویشان ایستادم.یک لگد کافیست.گچی میریزد.یا تَرَکی برمیدارد.خب این ها همه نشان دهنده ی حرف است.بندگانِ خدا اینطور اظهار نظر میکنند.بعله خودم میدانم.گاهی هم میشود که نه تَرَک بردارد و نه گچی بریزد.همینطور صاف صاف در برابر شما می‌ایستند.خب معنی‌اش واضح است.یعنی نظری ندارند.
حالا اینکه شما نمیفهمید این گچ ریختن ها و این تَرَک برداشتن ها و این صاف صاف ایستادن ها یعنی چه یک مسئله ی دیگری‌ست.به دیوارها ربطی ندارد.سعی کنید مشکلتان را با خودتان حل کنید.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |

من همانم که همیشه خندان است

در غم و شادی

 شنیده ام که می گویند

آنکس که می گرید 

 یک غم دارد 

 آنکس که میخنـدد 

 هزار و یک غم
می خواهم بگریم که بگویند

یک غم داشت

آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است

 

# طاقت نیاوردم و نشد بمونم ! !‌!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

من به درک...بذار خوشبخت بشه...بذار روزهاش رنگی بشن...بذار لبش خندون باشه...تو که میدونی وقتی میخنده چقدر خوشگل میشه!!...بخندونش تا همه به تو احسنت بفرستن به خاطر خلق کردن این همه زیبایی!...غصه هاش رو ازش بگیر...بذار صبح که از خواب بیدار میشه زندگی واسش زیبا باشه!...بذار شب که میخوابه شکرت کنه به خاطر خوشبختی هاش!...مواظبش باش!...هروقت دلش گرفت بغلش کن!...از خدا بودنت کم نمیشه!...کاری کن تا خیلی ها حسرت زندگیش رو بخورن!...هر کسی رو که دوستش داره بهش بده...یادت باشه که طرف آدم خوبی باشه!...اذیتش نکنه...از گل نازکتر بهش نگه!...این یکی رو حتما یادت باشه!!...اینقدر باهاش خوب باش تا هیچ وقت بهت شک نکنه!...تا هیچ وقت فکر نکنه که نیستی...یادت نره که از تاریکی میترسه!...کسی رو بهش بده تا حتما رسم عاشقی رو بلد باشه!...زن باشه ولی عاشق!...دیگه سفارش نمیکنم!...جون تو و جون اون!...من تو و همه ی دنیات رو با اون شناختم!...پس مواظبش باش...

 

# فردا دو سالگیشو تموم می کنه ! وبمو میگم ! تولدشه ! :دی

 

## پست قبلی اولش زیاد عصبی بودم برا همین اون گلایه رو نوشته بودم ! ولی بعدها دیدم بابا خودمون کلی دزدی این ریختی می کنیم ! بعدش دوباره فک کردم دیدم دیگه نمیخوام پ . ن اون ریختی بنویسم ! چون متن اصلیم میره تو حاشیه و من اینجوری بدم میاد !

### تا آخر امتحانا میرم جایی که بشه درس خوند ! نت ندارم ! فعلن . . .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |

 

دیگر از این حصار زیبای تنم متنفرم ! 

گاهی به سرم میزند !  

به سرم می زند بشکنم این حصار را و ازاد زندگی کنم !

دور از هر عقایدی احساس میکنم همه مان ابزاری شده ایم برای هم !  

برای لذت بردن از هم !

گاهی فکر میکنم اگر نبود این واژه ی "لذت" چه می آمد بر سر انسان ؟!

بدبین که میشوم به همه ی آدم ها به یک چشم می نگرم !

گویی همه شان مثل یک "سگ هرجایی " بو میکشند برای یک لقمه ی چرب و تازه !

و این جمله مدام در ذهنم تکرار می شود " مگر آنکه عکسش ثابت شود "

خدای من !

میدانم گاهی آن بالا قاه قاه به یاوه گویی هایم میخندی !

راستی آن بالا هم همین قدر مثل این پایین زیباست ؟!؟!؟ 

 

 

 

    

# ٢٠١١ خوش بیا . . . !

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |


این روزها عحیب سخت میگذرد !

سخت به معنای واقعی !

لاغر شده ام !

زیر چشمانم به گودی نشسته !

حتی خط چشمانم و ریمل هم تاثیری ندارد !

انگار زندگی بی معنی شده !

و بی انگیزه !

قلبم مچاله شده !

همچون کاغذی چرک نویس !

احساس نادانی میکنم !

این چند روز به اندازه ی چند سال  گذشت !


# چندین ماه اا نوشتن این متن میگذره . . . خیلی بهترم نسبت به اون روزا ولی خوب نشدم ! من هنوز گاهی وقتا احساس نادانی می کنم ! بعضی وقتا هم میگم اون اتفاقا برا من لازم بود تا جمع و جور کنم خودمو ! ! !‌!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط . نظرات () |

پرسه میزنم در میان سوت کورهای یک جاده

غریب و بی هیاهو

مانند تن عریان یک درخت

مانند پیچ و خم های یک صدا

من تمام سکوت خود را فریاد زدم

چه کسی شنید من را

چه کسی شنید من را

نه صدای من صدا بود

نه وجودم

من به عشقی می اندیشیدم که غروب نداشت

عشقی که حتی هیچگاه به طلوع نرسید

و من هنوز روی تنها نیمکت باقی مانده زیر چراغ

در میان هیاهوی صد عاشق و صد فارغ

با ماه

درد و دل میکنم

که چه زیبا میدرخشید

 و چه تلخ

اسمان را بدرود گفت. . .

 

# یکی دیروز نشسته کل آرشیو من رو خونده ! !‌! ! حسابی بیکار بوده ها . . .  !

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

آخر پاییز شد!

 

میشمارم: 

اشک های ریخته را...فریاد های بلعیده شده ام  را!...موهای سفیدم را!...چروک های پیشانی ام را!...جای زخم هایم را!...تکه های شکسته ی غرورم را!...بغض های فرو خورده ام را!..."دوستت دارم" ها و "عاشقتم" گفتن های روی دلم مانده را!...شبهای مردنم را!... تنهایی هایم را . . . خنده هایم را . . . روزهایم را . . . خاطرات این پاییز را  . ..  در آخر هم مهمترین دارایی ام را میشمارم!...دوست داشتنت را!!...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

" کودکی ها "

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
- مادرش پرسید -
دعوا کردی باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود . . . .
 

 

# یه سری بعد مرگشون هم زنده ان . ..  مثه پناهی . . . مثه خیلیا . . .

## نظر باکس پست هام باز فعال شد ! :دی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

میدونی ؟ ؟ ! میخوام اا یه گوشه ی دنیا یکی پا بشه و محکم بگه : من تورو میخوام ! من هم اون رو دوس داشته باشم ! میخوان انقد جرئت داشته باشه که اون عقب واینسه من رو نگاه کنه ! میخوام انقد شجاع باشه که بیاد جلو و بگه نمیتونم شاهد رنج کشیدنت باشم ! میخوام متوجه باشه که من الان باید دلم به یه کسی خوش باشه ! حتی اگه اون فرد صرفن بخاطر پشت سر گذاشتن گذشته ام بخوامش ! خود خواهی نیس ! اصنم نیس ! ! ! حداقل مثه خودم باشه ! بهترشو نمیخوام !میخوام کسی باشه که کمکم باشه برا گذر زمان ! میخوام دیگه گریه های عصبی نکنم ! میخوام جوری باشه که دلم الکی نگیره ! میخوام دیگه فراموشش کنم ! یکسال پیش رو کلن اا یادم ببره ! میدونم این روز بلاخره میرسه ولی نمی دونم من طاقت صبور بودن رو دارم یا نه ! نمی دونم دووم میارم یا نه ! از خدا که این رو با صدای بلند میخوام ، یهو یکی پیدا میشه و برام میخونه ! آروم میشم ! ولی آروم آروم نه ! چون میدونی این ، اونی نیست که باید باشه ! خودش اینو گف بهم !

 

بابا نوئل من آرزوم رو اا تو میخوام ! بر آورده می کنی واسم ؟ ؟ ؟ !

_ چقدر سخته هیشکی نباشه که دوستت داشته باشه !

# بعد از مدتها معده دردم عود کرده امشب !

## گوگل جالب شده !

### پستم رو که الان میخونم خنده ام میگیره ! خیلی احمقانه اس ! ولی باید حس اون لحظه ام رو مینوشتم تا خالی شم ! الان دیگه مطمئن نیستم اینی که نوشتم آرزوم هس یا نه ! :دی

بهتون که گفته بودم احمق شدم !

 

بعدن نوشت:

الان که میخونم پست رو میبینم  اصلن هیچ کدوم اا آرزوهای بالایی رو ندارم :دی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

بعضی وقت ها از بعضی ادمها حسابی لجم میگیرد، می بینند بدبختی دارد مثل
آوار روی سرت خراب میشودها! می بینند داری به هر دری میزنی ها،  باز هم در حال پیله تنیدن به دورت هستند ، میخواهند هر طور شده تو کم بیاوری. اما اینجور ها هم که انها فکر میکنند نیست. در این اوضاع قاراش میش یا به عبارتی در هم برهم زندگی , بلاخره هر طور شده من مسیر زندگیمو پیدا می کنم ! ! ! به کوری چشم فامیل مادری مان ! از همون اول هم یه جور وصله بودیم انگار ! حتی با وجود مادرم !

 

# روز عاشورا مثه هر سال مهمون دایی بودیم و باز پسر دایی محترم حالمو بهم زد !

_ اگه عید و این مناسبت ها نبود هیشکی دیگه همدیگرو نمیدید !

_ کاش این روزا هم نبود تا کلن  همدیگه رو نمیدیدیم !

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

دلم می‌خواست امروز وسط خیابان جایی زیر سینه‌ی چپم را با قیچی سوراخ می‌کردم، رو به آسمان تا می‌شدم و می‌گذاشتم باران ببارد روی پوست تنم، تند و ریز و اسیدی..ببارد جایی زیر سینه‌ی چپم که یادت تیر می‌کشد توی قفسه‌ی سینه‌ام که شاید این باران و حجم اسید آلوده‌اش حریف تو و انبار خاطره هایت شود...

 

 

# بیشتر اا ٢۴ ساعت گذشته و من هنوز نمی تونم هضم کنم که دیدمش . . . !

 

## محرم پارسال کجا و امسال کجا . . . شاید تو یادت نباشد ولی من خاطرم هست که زنگ زدی برای آشتی .. . نصفه شب . . . ! آنشب هم صدایت هوایی ام کرد . . . امسال دیدنت . . . !

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

سرت را روی پایم می‏گذاری ، مست می‏شوم مست‏‏ام می‏کنی، انتظارش را ندارم، دستپاچه می‏شوم، خشک می‏شوم مثل مجسمه‏ای در میدان شهر.
دزدانه نگاهت می‏کنم تو آرام گرفته‏ای چون کودک در آغوش مادر و من می‏لرزم چون بوته‏ای در برابر هجوم باد.
حرفی ندارم، زبان‏‏ام نمی‏چرخد و ذهنم کلامی نمی‏یابد، ساکت می‏مانم و می‏گذارم تا عشق خود پیامبر احساس کودکانه‏ام باشد.
موهایت را می‏بویم و آرزوی مرگ می‏کنم، کاش دنیا همین جا بمیرد و من با تو بمانم. کاش ساعت‏ها متوقف شوند. کاش عشق متولد ‏شود و مرا در خود گم کند.
آرام دست در موهایت می‏کنم، می‏دانی که بازی با موهایت را دوست دارم، دستم را روی گردنت می‏کشم، گرم می‏شوی، نفس‏ات به شماره می‏افتد، دستم را آرام آرام بالاتر می‏برم و لبانت را لمس می‏‏کنم.
هرگز نتوانستم بگویم گونه‏‏هایت چه اندازه زیباست. گونه‏هایت رنگ باخته‏‏اند، چشمانت را نمی‏بینم. می‏لرزی و صدای هق‏‏هق‏‏ات مرا می‏خشکاند. گرمای اشک‏هایت بی‏تابم می‏کند، آتش می‏گیرم، خاکستر می‏شوم و تو بی‏‏رحمانه بر بادم می‏دهی.
زمان می‏ایستد و من تو را از روی پاهایم بلند می‏کنم. رهایت می‏کنم و تو را نمی‏بوسم. گریه‏ات را نمی‏خواهم، من عاشقانه تو را می‏نگرم و تو همچون پروانه به دور دیگری می‏گردی و من خوب می‏بینم که او دیگری را می‏جوید.
عشق‏اش آتش‏ات می‏زند و در مقابلم خاکسترت می‏کند ، نمی‏خواهم ببینم نمی‏توانم.
از خواب می‏پرم ، بوی تو تمام اتاقم را پر کرده است و من قسم می‏خورم که دیگر خواب‏های خاکستری نبینم.. . .

 

# بعد عمری ! ! ! امروز دیدمش !

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |

"من" ، "تو" را کم دارم

 

"تو" ، "او" را

بالاخره یک قصه باید

 "ما" داشته باشد!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط . نظرات () |


:قالبساز: :بهاربیست: